تبليغاتX

...*راز دل*...
...*راز دل*...
اینم یه شعر از رضا جون

آتشي شب در نيستاني فتاد
سوخت چون عشقي که بر جاني فتاد
شعله تا مشغول کار خويش شد
هر نيي شمع مزار خويش شد
ني به آتش گفت کاين آشوب چيست؟
مر تو را زين سوختن مطلوب چيست؟
گفت آتش بي سبب نفروختم
دعوي بي معنيت را سوختم
زانکه مي گفتي ني ام با صد نمود
همچنان در بند خود بودي که بود

دلم گرفته

|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت |

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
www.iroweb.com