تبليغاتX

...*راز دل*...
...*راز دل*...
زندان نوشته تینا بارنمیل

 مایکل به جلو نگاه کرد و مرد سیاهپوش را دید که به او زل زده بود.یاد دوستش جیمی افتاد که همیشه در مورد این سیاهپوش میگفت:

-او یک زندانبان مخصوصه که تا خودت قبول نکنی ، حکم زندان رو برات نمی خونه!

مایکل نگاهی به هم بندیش انداخت که با اشتیاق به او نگاه میکرد ، و بعد یاد همکارش استوارت افتاد که او را قبلا در این مورد نصیحت کرده بود:

-مایکل فریب خنده های این گونه هم بندها را نخور...اونها شاید ابتدا بهت لبخند بزنند و محیط رو برات تبدیل به بهشت کنند...اما خیلی زود بلایی سرت میارند که از ترس انها هم که شده از این زندان فرار کنی...

مایکل نگاهی به اطرافش کرد.در میان مدعوین خیلی ها مانند او طعم این زندان را چشیده بودند، اما حالا برای او کف می زدند! و بعد ناگهان یاد حرف مادربزرگش افتاد که همیشه می گفت:خیلی ها میگن با این کار وارد زندان میشی...اما باور کن این زندان ، از بهشت هم قشنگ تره !با تداعی حرف مادربزرگ ، مایکل همه حرفها را فراموش کرد و رو به مرد سیاهپوش کرد و دست هم بند سفید پوش را گرفت و با صدای بلند گفت بله...

مهمانان جشن عروسی برای عروس و داماد کف مرتب زدند!(البته یادتون نره خانوما بله رو باید بگن)

این پست به خاطر اقا مجید گذاشتم که تو وب اش نوشته بود به فکر ازدواج افتاده ولی اولیش  نگفتم  بی مزه نشه

|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت |

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
www.iroweb.com