تبليغاتX

...*راز دل*...
...*راز دل*...
معامله
 

سلام اینبار میخوام واستون یه داستان بزارم که نویسنده اش( المهندی ) اسمشم معامله با خدا هست

 

 

رو به مادر بزرگم کردم و گفتم مادربزرگ تو که در جریان معامله من با خدا هستی پس لااقل به سوالاتی که در ذهن دارم جواب بده .

مادربزرگ گلدوزی اش را کنار گذاشت و گوش داد و من شروع کردم:

-         من از خدا خواسته بودم بهم زور و بینه بده.

-         مادربزرگ: ولی اون سر راهت مشکلات قرار داد تا نیرومند بشی !

-         گفتم: من از خدا عقل و تدبیر خواستم.

-         مادربزرگ:و خدا مسائل لاینحلی پیش پات قرار داد!

-         گفتم: من از خدا پول خواستم.

-         مادر بزرگ: و خدا بهت قدرت فکر داد!

-         گفتم : من خواستم که خدا بهم شهامت عطا کنه.

-         مادربزرگ: و خدا خطر برات به وجود آورد!

-         گفتم: من از خدا خواستم به من عشق بده.

-         مادربزرگ: وخدا افراد بدبخت و بیچاره ای را سر راهت قرار داد.....

-         گفتم من از خدا طلب برکت کردم.

-         مادربزرگوخدا بهت فرصت داد!

کمی  از حرفهای مادربزگ عصبی شدم وگفتم :ولی مادربزگ من هیچ کدام از چیزهای که از خدا خواستم دریافت نکردم!

مادربزگ خندید و گفت: ولی اگر فکرش رو بکنی، به همه چیزهای که میخواستی رسیدی . درسته؟

فکر کردم دیدم حق با مادربزرگ است و دست او را بوسیدم!

                  

 

 

 

|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت |

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
www.iroweb.com