![]() در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست دل من که به اندازه یک عشقست به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد به زوال زیبای گل ها در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازه یک پنچره می خوانند اه سهم من اینست
پست الکترونيک آرشيو مطالب آرشيو مطالب
شهریور 1386
مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 جستجو
پيوندها
لطفا بخند
دختر پسرای جوان گمشده ی 2 حرفی دخترای با حال ایرونی یه آشنا یه عاشق فردای سبز شاهرخ و کاجول دلم گرفته انلیل موزیک رپ.فوتبال.سینما :: قالب ساز :: پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: |
...*راز دل*...
معامله
سلام اینبار میخوام واستون یه داستان بزارم که نویسنده اش( المهندی ) اسمشم معامله با خدا هست
رو به مادر بزرگم کردم و گفتم مادربزرگ تو که در جریان معامله من با خدا هستی پس لااقل به سوالاتی که در ذهن دارم جواب بده . مادربزرگ گلدوزی اش را کنار گذاشت و گوش داد و من شروع کردم: - من از خدا خواسته بودم بهم زور و بینه بده. - مادربزرگ: ولی اون سر راهت مشکلات قرار داد تا نیرومند بشی ! - گفتم: من از خدا عقل و تدبیر خواستم. - مادربزرگ:و خدا مسائل لاینحلی پیش پات قرار داد! - گفتم: من از خدا پول خواستم. - مادر بزرگ: و خدا بهت قدرت فکر داد! - گفتم : من خواستم که خدا بهم شهامت عطا کنه. - مادربزرگ: و خدا خطر برات به وجود آورد! - گفتم: من از خدا خواستم به من عشق بده. - مادربزرگ: وخدا افراد بدبخت و بیچاره ای را سر راهت قرار داد..... - گفتم من از خدا طلب برکت کردم. - مادربزرگوخدا بهت فرصت داد! کمی از حرفهای مادربزگ عصبی شدم وگفتم :ولی مادربزگ من هیچ کدام از چیزهای که از خدا خواستم دریافت نکردم! مادربزگ خندید و گفت: ولی اگر فکرش رو بکنی، به همه چیزهای که میخواستی رسیدی . درسته؟ فکر کردم دیدم حق با مادربزرگ است و دست او را بوسیدم!
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
|