![]() در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست دل من که به اندازه یک عشقست به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد به زوال زیبای گل ها در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازه یک پنچره می خوانند اه سهم من اینست
پست الکترونيک آرشيو مطالب آرشيو مطالب
شهریور 1386
مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 جستجو
پيوندها
لطفا بخند
دختر پسرای جوان گمشده ی 2 حرفی دخترای با حال ایرونی یه آشنا یه عاشق فردای سبز شاهرخ و کاجول دلم گرفته انلیل موزیک رپ.فوتبال.سینما :: قالب ساز :: پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: |
...*راز دل*...
قضا و قدر حتمی
تو یکی از این روزای خدا دوتا کشاورز بودن که سر تقسیم کردن
آب برا زمیناشون با هم درگیر میشن کشاورز اولیه دست میکنه تو آب یه سنگ بلند میکنه پرت میکنه سمت کشاورز دومیه کشاورز دومیه هم دست میکنه تو آب که سنگ بلند کنه یهو خود سنگه میپره تو دستش کشاورز دومیه از این صحنه خیلی تعجب میکنه یه صلوات میفرسته سنگو میذاره تو جیبش و میره دعوای اون دوتا کشاورز هم همینجا تمام میشه میگذره میگذره میگذره تا بعد از سه چهار سال کشاورز دومی پسر کشاورز اولی رو میبینه و از پسره احوال پدره رو میپرسه پسره میگه از روزی که با تو دعوا کرده بود افتاده تو خونه هیچ کاری نمیتونه انجام بده حتی به زور آب و غذا میخوره داره خیلی زجر میکشه کاشکی .... کشاورز دومی اینو که میفهمه میگه من میدونم چکار باید کرد همون سنگ رو از تو جیبش در میاره میده پسره میگه برو بذار رو پیشونیه پدرت پسره هم میره همین کارو میکنه به محض اینکه سنگه رو گذاشت رو پیشونی پدرش پدرش از این دنیا رفت مثل اینکه چند سال بود که مرده همینجا تو قسمت نظرات بگه ممنون میشم
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
|