تبليغاتX

...*راز دل*...
...*راز دل*...
قضا و قدر حتمی
تو یکی از این روزای خدا دوتا کشاورز بودن که سر تقسیم کردن

آب برا زمیناشون با هم درگیر میشن کشاورز اولیه دست میکنه

تو آب یه سنگ بلند میکنه پرت میکنه سمت کشاورز دومیه

کشاورز دومیه هم دست میکنه تو آب که سنگ بلند کنه یهو

خود سنگه میپره تو دستش کشاورز دومیه از این صحنه خیلی

تعجب میکنه یه صلوات میفرسته سنگو میذاره تو جیبش و میره

دعوای اون دوتا کشاورز هم همینجا تمام میشه میگذره میگذره

میگذره تا بعد از سه چهار سال کشاورز دومی پسر کشاورز

اولی رو میبینه و از پسره احوال پدره رو میپرسه پسره میگه از

روزی که با تو دعوا کرده بود افتاده تو خونه هیچ کاری نمیتونه

انجام بده حتی به زور آب و غذا میخوره داره خیلی زجر

میکشه  کاشکی .... کشاورز دومی اینو که میفهمه میگه من

میدونم چکار  باید کرد همون سنگ رو از تو جیبش در میاره میده پسره میگه برو

بذار رو پیشونیه پدرت پسره هم میره همین کارو میکنه به محض

اینکه سنگه رو گذاشت رو پیشونی پدرش  پدرش از این دنیا  رفت

مثل اینکه چند سال بود که مرده
 
حالا من دوست دارم هر کس نتیجه گیریشو از این داستان

همینجا تو قسمت نظرات بگه ممنون میشم 

 

  

|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت |

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
www.iroweb.com