تبليغاتX

...*راز دل*...
...*راز دل*...
معامله
 

سلام اینبار میخوام واستون یه داستان بزارم که نویسنده اش( المهندی ) اسمشم معامله با خدا هست

 

 

رو به مادر بزرگم کردم و گفتم مادربزرگ تو که در جریان معامله من با خدا هستی پس لااقل به سوالاتی که در ذهن دارم جواب بده .

مادربزرگ گلدوزی اش را کنار گذاشت و گوش داد و من شروع کردم:

-         من از خدا خواسته بودم بهم زور و بینه بده.

-         مادربزرگ: ولی اون سر راهت مشکلات قرار داد تا نیرومند بشی !

-         گفتم: من از خدا عقل و تدبیر خواستم.

-         مادربزرگ:و خدا مسائل لاینحلی پیش پات قرار داد!

-         گفتم: من از خدا پول خواستم.

-         مادر بزرگ: و خدا بهت قدرت فکر داد!

-         گفتم : من خواستم که خدا بهم شهامت عطا کنه.

-         مادربزرگ: و خدا خطر برات به وجود آورد!

-         گفتم: من از خدا خواستم به من عشق بده.

-         مادربزرگ: وخدا افراد بدبخت و بیچاره ای را سر راهت قرار داد.....

-         گفتم من از خدا طلب برکت کردم.

-         مادربزرگوخدا بهت فرصت داد!

کمی  از حرفهای مادربزگ عصبی شدم وگفتم :ولی مادربزگ من هیچ کدام از چیزهای که از خدا خواستم دریافت نکردم!

مادربزگ خندید و گفت: ولی اگر فکرش رو بکنی، به همه چیزهای که میخواستی رسیدی . درسته؟

فکر کردم دیدم حق با مادربزرگ است و دست او را بوسیدم!

                  

 

 

 

|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت |

گر بداني حال من گريان شوي بي اختيار ××× اي كه منع گريه بي اختيارم ميكني
 

  

امشب یکی از اون  شبهاست  که دلم خیلی گرفته...بعضی وقتا فکر

 

میکنم خدا هیچ کسی رو به تنهایی من نیافریده.. چند دقیقه بعد پیش

 

خودم میگم شاید فرصت واسه زنده موندن نداشته باشم

 

که این همه دلم پر از غم کنم بعد میخوام به زندگی لبخند بزنم ولی

 

میبینم ایندفعه زندگی که باهام کنارنمی اید...وقتی بیشتر فکر میکنم

 

وفادارترین دوستم غم...که هیچوقت نخواست من تنهای تنها بمونم.خیلی

 

 سخته که آدم تو اوج جونیش بفهمه که به آخر خط رسیده...

 

 

اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام

 

گريه كن تا شادي نااميد نشه

 

 

 

|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت |

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
www.iroweb.com