![]() در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست دل من که به اندازه یک عشقست به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد به زوال زیبای گل ها در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازه یک پنچره می خوانند اه سهم من اینست
پست الکترونيک آرشيو مطالب آرشيو مطالب
شهریور 1386
مرداد 1386 تیر 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 جستجو
پيوندها
لطفا بخند
دختر پسرای جوان گمشده ی 2 حرفی دخترای با حال ایرونی یه آشنا یه عاشق فردای سبز شاهرخ و کاجول دلم گرفته انلیل موزیک رپ.فوتبال.سینما :: قالب ساز :: پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: |
...*راز دل*...
دعای اثربخش کلید بیت المقدس همیشه نزد حضرت سلیمان(ع) بود. او شبی کلید را برداشته و خواست در را باز کند. از قضا باز نشد. از طایفه جن و انس استمداد کرد ونتیجه ای نگرفت. بی اندازه غمگین وناراحت شد وگمان کرد خداوند اورااز ورود به بیت المقدس منع فرموده است. در این بین پیرمرد فرتوتی که به عصای خود تکیه کرده و از رفقاء و همنشینان حضرت داوود(ع) (پدر سلیمان) بود به حضور آن حضرت آمده و عرض کرد: - چرا غمگین هستی؟ حضرت سلیمان (ع) فرمود: - باز کردن در این خانه مشکل شده است. پیرمرد گفت: - آیا می خواهی کلماتی به تو بیاموزم که هر گاه پدرت آنها را در حال افسردگی می خواند، خداوند غم و اندوه او را بر طرف می کرد؟ - بگو ای پیرمرد! -خداوندا به نور تو هدایت شدم و به فضل تو بی نیاز گشتم و به یاری تو صبح و شام کردم. تو بر گناهان من واقفی. طلب آمرزش از درگاهت دارم و به تو بازگشت می نمایم ای خدای مهربان و منت گذارنده! حضرت سلیمان (ع) آن کلمات را تکرار کرد و در باز شد.
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
برترین کلمه "الله" است. حاضرترین کلمه "فطرت" است. آرام ترین کلمه "سکوت" است. گرسنه ترین کلمه "حرص" است. مهربان ترین کلمه "مادر" است. خونین ترین کلمه "جنگ" است. بی نیاز ترین کلمه "قناعت" است. با حیاترین کلمه"فاطمه" است. راستگوترین کلمه" آیینه" است. تنگ ترین کلمه "قبر "است. پژمرده ترین کلمه" یتیم" است. بی حال ترین کلمه "تنبل" است. عبرت اموزترین کلمه" قبرستان" است.
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییردهم وشهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم ودانشی که تفاوت این دو را بدانم.
این پست مینویسم به یاد اونکه دیگه نیست و به خاطر اینکه عذاب وجدان نگیرم از نگاهش تو قاب عکسم فرار میکنم،تو خاطرهای گذشته نگاه اون گرمترین نگاه عالمو داشت، و تو آرزوهامو حسرت یه لحظه دیدن دوبارشو میخورم. اون که یه وقتی تنها کسم بود تنها پناه دل بی کسم بود تنهام گذاشتو رفت از کنارم از درد دوریش من بی قرارم...با اینکه رفته اما هنوزم از داغ عشقش دارم می سوزم فکرو خیالش همش باهامه هر جا که میرم جلو چشامه دلم میخواد تا دوم بیارم رو درد دوریش مرهم بزارم اما نمشه راهی ندارم نمیتونم من طاقـــــــــــــــــــــــــــت بیارم.
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
سلاممممم من امدم |+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
لیلی و مجنون
می گن یه روز لیلی واسه مجنون پیغام فرستاد گه انگار خیلی دوست داری منو ببینی.اگه نیمه شب بیای بیرون شهر ، کنار فلان باغ می یام تا ببینمت! مجنون که شیفتیه دیدار بود.چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.ولی مدتی که گذشت خوابش برد.نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید، از کیسه ای که به همراه داشت.چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیب های مجنون و رفت! مجنون وقتی چشم باز کرد خورشید طلوع کرده بود وآهی کشید که"ای دل غافل، یار امد و ما در خواب بودیم"وافسرده و پریشون برگشت سمت شهر . در راه یکی از دوستانش اونو دید و پرسید:"چرا اینقدر ناراحتی؟و وقتی جریان رو شنید با خوشحالی گفت:این که عالیه ! اخه نشونه ی اینه که لیلی به دو دلیل تورو خیلی دوست داره ! دلیل اول اینکه :خواب بودی و بیدارت نکرده و به طور حتم به خودش گفته:اون عزیز دل منه که توی خواب نازه پس چرا بیدارش کنم؟ودلیل دوم اینکه:وقتی بیدار می شدی ، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو هم نداشت...پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری." مجنون سری تکون داد و گفت :نه اون میخواسته بگه:تو عاشق نیستی...! اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد! تورو چه به عاشقی؟! بهتره بری گردو بازی بکنی!
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
سلام ولا من (رضا)چون نمیدونستم از کجا شروع کنم سعی کردم همون چیزایی که شما نوشتین رو با خودم مقایسه کنم اگه یه عمرم با من باشید میفهمید که اصلا زود رنج نیستم اشکم زود در نمیاد یعنی خیلی سخت در میاد ولی اگه در اومد زودی بند نمیاد عاشق فیلمای اکشن هستم مخصوصا خدا بیامرز برسلی .سبک ورزشیمم خیلی دوس دارم از تاریکی نمیترسم همیشه هم سعی میکنم به خودم تلقین کنم که چیزی واسه ترسیدن وجود نداره وقتی از کسی ناراحت بشم به رو خودم نمیارم همیشه میگذرم از انتقامم متنفرم از نقاشی فقط بلدم یه دونه درخت بکشم و یه خونه و یه خورشید نه از جاهای شلوغ بدم میاد نه از جاهای خلوت چون بعضی وقتا هر دوش لازمه قدم زدن زیر نم نم بارون رو دوس دارم آلوچه و لواشک خیلی دوس دارم ولی مصرفم بالا نیست خیلی سریع با همه صمیمی می شم و تا دلتون بخواد دوست دارم البته خودم دوس دارم با همه خیلی راحت باشم عاشق کارای سختم دوس دارم کاری رو انجام بدم که عرق از بدنم شر بزنه تا تو خونه بودم دس به سیاه و سفید نمیزدم ولی تو دوران دانشجویی مجبوری هم کلفت و هم اقای خودت باشی خوب هنوزم ادامه میدم زود باور نیستم همیشه سعی میکنم واقیعت رو قبول کنم اگه یه روز از یکی نامردی ببینم دیگه اسمشو به زبون نمیارم عاشق کباب و ماکارانی و پیتزام حالا خودتون این سه تا رو یه جوری به هم ربط بدین همیشه سعی کردم که به اون هدف هایی که مد نظرم بود برسم که تا حالا موفق بودم همیشه سعی میکنم تا اونجایی که میتونم به همه کمک کنم
اهنگ رو خیلی دوس دارم ولی رقصیدن بلد نیستم البته خیلی کم بلدم ولی حرکات تکنو رو بلدم تا حالا مرغ سر نبریدم ولی گنجشک و کفتر کشتم اصلا خسیس نیستم شده با دوستام رفتم گردش هر چی تو جیبم بوده رو خرج کردم یا بر عکس با هم رفتیم گردش هیچی خرج نکردم به همین خاطر به دوستام افتخار میکنم کلا چه با 100 تا یه تومنی برم بیرون چه با صد هزار تومن واسم خیالی نیست چون دوستام دوستن ورزش مورد علاقمم ووشو سبک سانشو درسته یه کم خشنه ولی با حاله واسه همینه همیشه دستام زخمن یا پاهام ناقصن تو عمرم همیشه خندیدم و میخندم به جز دو مورد که تو زندگیم پیش اومدو خنده رو ازم گرفته بود واسه من پر خوری یا کم خوری معنی نداره چون یه روز باید وزن زیاد کنم یه روز وزن کم کنم اینم از من اگه خودمو با شما مقایسه کردم ببخشید چون نمیدونستم باید از کجا شروع کنم
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
سلام بچه ها .این پست یه بازیه .مجید منو به این بازی دعوت کرد.
1اگه دورروز با من باشید بهم میگید چقدر زودرنج هستی. 2دوست دارم یه کلکسیون از عروسک و شمع های فانتزی داشته باشم. 3زودی اشکم در میاد کافی یکی بهم بگه بالا چشت ابروه.البته غرورم اجازه نمیده جلوی کسی گریه کنم. 4عاشق فیلم هندی هستم.در عوض از فیلم اکشن متنفرم. 5از سایه خودمم میترسم .شب اول که رفته بودم خوابگاه تا صبح گریه کردم چون بچه ها در مورد جن حرف زدن. 6وقتی از یکی ناراحت باشم به روش نمیارم.ولی چون کینه ای هستم. حتما تلافی میکنم. 7از دروغ، انتظار، جاده و بد قولی بدم میاد. 8تو تکنیک های نقاشی عاشق ابرنگ هستم اخه خیلی لطافت داره. 9 از جایی شلوغ بدم میاد.همیشه دنبال یه جای که ارامش داشته باشه هستم. 10قدم زدن زیر بارون روخیلی دوست دارم. 11الوچه .لواشک .پفک و چیپس مصرفم خیلی بالاست. 12خیلی سریع با همه دوست میشم. 13معمولا دلم خیلی میگیره. 14کارهای هنری رو خیلی دوست دارم.....تا یادم نرفته بگم از هر انگشتم 10 تا هنر میریزه 15تو خونه دست به سیاه و سفید نمیزنم.
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
زندان نوشته تینا بارنمیل
مایکل به جلو نگاه کرد و مرد سیاهپوش را دید که به او زل زده بود.یاد دوستش جیمی افتاد که همیشه در مورد این سیاهپوش میگفت: -او یک زندانبان مخصوصه که تا خودت قبول نکنی ، حکم زندان رو برات نمی خونه! مایکل نگاهی به هم بندیش انداخت که با اشتیاق به او نگاه میکرد ، و بعد یاد همکارش استوارت افتاد که او را قبلا در این مورد نصیحت کرده بود: -مایکل فریب خنده های این گونه هم بندها را نخور...اونها شاید ابتدا بهت لبخند بزنند و محیط رو برات تبدیل به بهشت کنند...اما خیلی زود بلایی سرت میارند که از ترس انها هم که شده از این زندان فرار کنی... مایکل نگاهی به اطرافش کرد.در میان مدعوین خیلی ها مانند او طعم این زندان را چشیده بودند، اما حالا برای او کف می زدند! و بعد ناگهان یاد حرف مادربزرگش افتاد که همیشه می گفت:خیلی ها میگن با این کار وارد زندان میشی...اما باور کن این زندان ، از بهشت هم قشنگ تره !با تداعی حرف مادربزرگ ، مایکل همه حرفها را فراموش کرد و رو به مرد سیاهپوش کرد و دست هم بند سفید پوش را گرفت و با صدای بلند گفت بله... مهمانان جشن عروسی برای عروس و داماد کف مرتب زدند!(البته یادتون نره خانوما بله رو باید بگن این پست به خاطر اقا مجید گذاشتم که تو وب اش نوشته بود به فکر ازدواج افتاده ولی اولیش نگفتم بی مزه نشه
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
گفتگو با خدا
یه شب خواب دیدم که دارم با خدا حرف میزنم خدا میگفت پس میخوای با من حرف بزنی؟ گفتم اگه وقت داشته باشی خدا لبخند زد و گفت وقت من ابدیه. چه سوالی تو ذهنته که میخوای از من بپرسی؟گفتم خدایا اون چیه که بیشتر از همه شما رو در مورد آدم متعجب میکنه؟ خدا گفت اینکه آدما اول از اینکه تو دوران کودکی هستن خسته میشن و عجله دارن سریعتر بزرگ بشن و وقتی که بزرگ شدن حسرت دوران کودکی رو میخورن اینکه سلامتشون رو صرف به دست اوردن پول میکنن و بعد پولشونو خرج حفظ سلامتی میکنن اینکه آنطور زندگی میکنن که انگار هیچ وقت نمیمیرند و وقتی که مردند انگار هیچ وقت زنده نبودند.خدا دستای منو تو دست گرفت و مدتی هر دو ساکت موندیم بعد پرسیدم خدایا تو که آدم رو افریدی می خواستی اونا چه درسایی از زندگی یاد بگیرن؟ خدا لبخند زد و گفت:یاد بگیرن که نمیشه دیگرون رو مجبور به دوست داشتن خود کرد اما می تونن محبوب دیگرون باشن.یاد بگیرن که خوب نیست خودشونو با دیگرون مقایسه کنن یاد بگیرن اونی که ثروت بیشتری داره ثروتمند نیست کسی ثروتمنده که نیاز کمتری داره یاد بگیرن که فقط ظرف چند ثانیه میشه یه زخم عمیق تو دل کسی که دوسش دارن ایجاد کنن که سالها وقت لازم باشه تا اون زخم التیام پیدا کنه با بخشیدن بخشش یاد بگیرن یاد بگیرن که کسایی هم هستن که اونا رو عمیقا دوس دارن ولی بلد نیست احساساتشون رو ابراز کنن یا نشون بدن یاد بگیرن که میشه دو نفر به یه موضوع فکر کنن اما دیدگاه های مختلفی داشته باشن یاد بگیرن که همیشه نباید دیگرون اونا رو ببخشن بلکه بعضی وقتا خودشون هم باید خودشون رو ببخشن و یاد بگیرن که من اینجا هستم همیشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
نوشته شده توسط(( رضا)) |+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
سلام بچه ها اپ امروز با همیشه فرق داره امروز اموزش پخت ماکارانی به درخواست رضا گذاشتم اخه طفلی ترم یکه هنوز بلد نیست غدا درست کنه منم از اونجا که از هر بند انگشتم یه هنر میریزه ماکارانی 1-خوب اول آب( به مقداری که کاملا ماکارانی بپوشونه) میزاری جوش بیاد ۲-بعد ماکارانی ها رو میرزی توش ( به خاطر اینکه رشته های ماکارنی بهم نچسبه باید اول تو آب یه قاشق کوچولو زرد چوبه و یه قاشق روغن بریزی....نکته کنکوری) 3-بعد که جوش امد میرزی تو آبکش خوب میشوری 4-خوب حالا مارکارانی هارو کم کم میزاری تو ظرفت بین ماکارنی ها موادی که از قبل آماده کردی میزاری 5- روی ظرفتو میزاری نیم ساعت بعد آماد است موادش 1-اول روغن میزاری تو تابه بعد گوشتو بهش اضافه میکنی 2-وقتی گوشت خوب سرخ شد بهش ادویه میزنی(گرد لیمو،زرد چوبه،فلفل، نمک......گرد لیموشو باید زیادتر از بقیه باشه) 3- بعداز اینکه این کار رو کردی بهش رب میزنی(رب گوجه بزنی نری رب انار بریزی توش 4-بعد که رب زدی یکم آب بریز توش یکموووووو2 دقیقه بعد اماده است خوب دیگه یاد گرفتی البته با سالاد بخور خوشمزه تر...تعارف نکنی سالادم خواستی یادت میدم. |+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
نامه عاشقانه روبرت و لورا
دختر جوانی برای یک ماموریت اداری چند ماهه به آرژانتین منتقل می شود . پس از دو ماه نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت میکند با این مضمون : لورای عزیز متاسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه دهم و باید بگویم در این مدت ده باربه تو خیانت کردم.و می دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم . من را ببخش و عکسی را که به تو دادم برایم بفرست.باعشق روبرت دختر جوان رنجیده خاطر از رفتار مرد از همه دوستان و همکارانش میخواهد که عکسی از برادر نامزد همسر...خودشان به او قرض دهند. و همه آن عکس ها را با عکس روبرت نامزد بی وفایش در یک پاکت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می کند به این مضمون: لطفا عکس خودت را از میان عکس های توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان.
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
لقمان حکیم
یه روز یه بنده خدا لقمان رو میبینه بهش میگه لقمان تو که خدا اینهمه دوست داره این همه هواتو داره من از تو یه خواهش دارم منم دوس دارم این کارو واسم انجام بدی لقمان میگه کارتو بگو اونم میگه من بدترین عضو بدن گوسفند رو میخوام لقمان میره و زبون گوسفند رو واسش میاره فرداش باز اون بنده خدا بهش میگه من بهترین عضو بدن گوسفند رو میخوام باز لقمان میره و زبون گوسفند رو واسش میاره این بنده خدای حکایت ما جا میخوره میگه که لقمان دلیل این کارتو من نمیفهمم مگه میشه زبون گوسفند هم بهترین عضو و هم بدترین عضو بدنش باشه؟ لقمان اینجا واسش توضیح میده که این زبونی که الان تو دستته اگه واسه کارای خوب ازش استفاده بشه میتونه ادمو به بالاترین جاها برسونه ولی اگه بر عکس از اون استفاده نادرست بشه ادمو به پست ترین جاها میکشونه همین زبونی که تو دستته هم میتونه شکر خدا رو به جا بیاره هم میتونه غیبت مردم رو بکنه هم میتونه باعث خیلی از کارای خیر بشه هم میتونه خیلی از دوستی ها رو از هم بپاشونه و.....
غیبت کردن به تیزی شمشیر است اما زبان عاقل در امان است پاسخی نرم غضب را میزداید و کلامی تند خشم را به جوش میاورد حضرت محمد میگه قبل از اینکه حرفی رو به زبون بیاری در مورد اون حرفت اول خوب فکر کن بعد به زبون بیار |+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
تبسم
سلام ،خوب هستین این چند روز میخواستم اپ کنم ولی بدجوری سرما خورده بودم از گل فروش، لاله رخی ،لاله می خرید. می گفت: بی تبسم گل، خانه بی صفاست! گفتم: صفای خانه ، کفایت نمی کند، باید صفای روح بیابی، که کیمیاست ********* تبسم خرجی ندارد. تبسم، بدون این که دهنده اش را فقیر کند،گیرنده اش را ثروتمند میکند. تبسم ، فقط یک لحظه پایدار است ولی گاهی خاطره اش تا ابد باقی می ماند. تبسم، در خانه خوشبختی ایجاد میکند ودر تجارت حسن نیت.زیرا تبسم نشانه ی دوستی و رفاقت است. تبسم اشعه ی آفتاب است برای افسردگان و بهترین پادزهرطبیعی است برای ناراحتی. تبسم را نه می توان خرید، نه می توان گدایی کرد و نه می توان دزدید. اگر میخواهید مردم شما را دوست بدارند،تبسم کنید یک تبسم میگویید:(من دوستت دارم،تو مرا خوشحال میکنی،از ملاقات تو خوشحالم.)
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
8 قرص نان
دو مرد یکی سه قرص نان و دیگری پنج قرص نان در سفره داشتند و با همدیگر شروع به خوردن آن کردند .دراین حال شخص سومی پیدا شد و چون گرسنه بود ونانی همراه نداشت با اجازه انها در خوردن ان هشت گرده نان شرکت نمود.وقتی که خوردن نانها به اتمام رسید و همه نان را سه نفری خوردند مرد سومی که از نان ان دو نفر خورده بود برای اینکه تحمیلی به صاحبان نان نشود ۸ درهم به ان دو نفر داد و سپس از انها جدا شد و رفت مردی که پنج نان داشت پنج درهم برداشت و سه درهم را نیز به مرد دیگر داد ولی ان مرد به این امر راضی نشد و مدعی بود که هشت درهم باید نصف شود.اختلافشان شدت گرفت و سرانجام حضرت علی (ع) به قضاوت نشست.حضرت ابتدا از انها خواست بر سر یک مساله بی اهمیت لجاجت نکنند و با هم سازش کنند اما انها نپذیرفتند حضرت علی (ع)در پاسخ گفتند باید ا ز این هشت درهم هفت درهم را صاحب پنج گرده نان برده و یک درهم را هم صاحب یک گرده نان. همه حاضران تعجب کردند.حضرت علی(ع) در جواب گفت سه نفر هشت گرده نان خورده اند و یکی از انان به عنوان یک سوم ان هشت نان هشت درهم داده است. در نتیجه بهای تمام نان۲۴(۲۴=۳*۸) درهم میشودودر نتیجه بهای هرقرص نان سه درهم آن کس که پنج گرده نان داشته (۱۵=۳*۵)بهای نان او ۱۵ درهم میشود که به اندازه ۸ درهم خودش خورده و ۷ درهم نیز طلبکار است و آن کس که سه درهم نان داشته بهای نان او ۹ درهم میشود که به اندازه هشت درهم خودش خورده و یک درهم نیز طلبکار است
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق در دریا غرق شدن است. دوست داشتن در دریا شنا کردن است. از عشق هر چه بیشتر می نوشیم...سیراب نمی شویم... از دوست داشتن هر چه بیشتر... تشنه تر
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
معامله
سلام اینبار میخوام واستون یه داستان بزارم که نویسنده اش( المهندی ) اسمشم معامله با خدا هست
رو به مادر بزرگم کردم و گفتم مادربزرگ تو که در جریان معامله من با خدا هستی پس لااقل به سوالاتی که در ذهن دارم جواب بده . مادربزرگ گلدوزی اش را کنار گذاشت و گوش داد و من شروع کردم: - من از خدا خواسته بودم بهم زور و بینه بده. - مادربزرگ: ولی اون سر راهت مشکلات قرار داد تا نیرومند بشی ! - گفتم: من از خدا عقل و تدبیر خواستم. - مادربزرگ:و خدا مسائل لاینحلی پیش پات قرار داد! - گفتم: من از خدا پول خواستم. - مادر بزرگ: و خدا بهت قدرت فکر داد! - گفتم : من خواستم که خدا بهم شهامت عطا کنه. - مادربزرگ: و خدا خطر برات به وجود آورد! - گفتم: من از خدا خواستم به من عشق بده. - مادربزرگ: وخدا افراد بدبخت و بیچاره ای را سر راهت قرار داد..... - گفتم من از خدا طلب برکت کردم. - مادربزرگوخدا بهت فرصت داد! کمی از حرفهای مادربزگ عصبی شدم وگفتم :ولی مادربزگ من هیچ کدام از چیزهای که از خدا خواستم دریافت نکردم! مادربزگ خندید و گفت: ولی اگر فکرش رو بکنی، به همه چیزهای که میخواستی رسیدی . درسته؟ فکر کردم دیدم حق با مادربزرگ است و دست او را بوسیدم!
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
گر بداني حال من گريان شوي بي اختيار ××× اي كه منع گريه بي اختيارم ميكني
امشب یکی از اون شبهاست که دلم خیلی گرفته...بعضی وقتا فکر
میکنم خدا هیچ کسی رو به تنهایی من نیافریده.. چند دقیقه بعد پیش
خودم میگم شاید فرصت واسه زنده موندن نداشته باشم
که این همه دلم پر از غم کنم بعد میخوام به زندگی لبخند بزنم ولی
میبینم ایندفعه زندگی که باهام کنارنمی اید...وقتی بیشتر فکر میکنم
وفادارترین دوستم غم...که هیچوقت نخواست من تنهای تنها بمونم.خیلی
سخته که آدم تو اوج جونیش بفهمه که به آخر خط رسیده...
اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام
گريه كن تا شادي نااميد نشه
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
شناسنامه قرآن مجید
نام = قرآن
شهرت = فرقان
محل تولد = مکه-غارحرا
سن = 1428 سال
شماره شناسنامه = یـــک
فرستنده = خـدا
گیرنده = محمد امین (ص)
ملکه وحی = جبریئل
تعداد سوره = 114 سوره
تعدادکلمات = 77807 کلمه
تعداد جزء = 30 جزء
تعداد حزب = 120 حزب
اولین سوره نازل شده = سوره علق
اخرین سوره نازل شده = سوره فتح
بزرگترین سوره = سوره بقره
کوچکترین سوره = کوثر
قلب قرآن = سوره یس
عروس قرآن = سوره الرحمن
تعداد سوره های مکی = 86 سوره
تعداد سوره های مدنی = 28 سوره
مدت نزول = 23 سال
سوره ای که بسم الله ندارد = توبه
سوره ای که 2 بسم الله دارد = سوره نمل
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
سلام خوبید؟ اخرین قانون نیوتون شنیدید؟؟؟ زمین هیچ جاذبه ای نداره....همه سیبهای که می خوره زمین به خاطر جاذبه منه.. خوب از این حرفا گذشته ۱۱ مهر و داره ۲۰ سالم میشه وباید به خودم بگم
تولدم مبارک
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
قضا و قدر حتمی
تو یکی از این روزای خدا دوتا کشاورز بودن که سر تقسیم کردن
آب برا زمیناشون با هم درگیر میشن کشاورز اولیه دست میکنه تو آب یه سنگ بلند میکنه پرت میکنه سمت کشاورز دومیه کشاورز دومیه هم دست میکنه تو آب که سنگ بلند کنه یهو خود سنگه میپره تو دستش کشاورز دومیه از این صحنه خیلی تعجب میکنه یه صلوات میفرسته سنگو میذاره تو جیبش و میره دعوای اون دوتا کشاورز هم همینجا تمام میشه میگذره میگذره میگذره تا بعد از سه چهار سال کشاورز دومی پسر کشاورز اولی رو میبینه و از پسره احوال پدره رو میپرسه پسره میگه از روزی که با تو دعوا کرده بود افتاده تو خونه هیچ کاری نمیتونه انجام بده حتی به زور آب و غذا میخوره داره خیلی زجر میکشه کاشکی .... کشاورز دومی اینو که میفهمه میگه من میدونم چکار باید کرد همون سنگ رو از تو جیبش در میاره میده پسره میگه برو بذار رو پیشونیه پدرت پسره هم میره همین کارو میکنه به محض اینکه سنگه رو گذاشت رو پیشونی پدرش پدرش از این دنیا رفت مثل اینکه چند سال بود که مرده همینجا تو قسمت نظرات بگه ممنون میشم
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
اینم یه شعر از یه آدم غریبه
با تو چه زنديگيايي که تو روياهام نداشتم تک و تنها بودم اما تو رو تنها نميذاشتم چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم دم مرگ رسيدم اما به هواي تو نمردم دارم از تو مينويسم که نگي دوست ندارم از تو که با يه نگاهت زيرو رو شد روزگارم موقع نوشتنو وقت اسم گذاشتنا کسي جز تو نداشتم اسمي جز تو نميذاشتم من تموم قصه هام قصه توست حتي من به آرزوهات تو رو آخر ميرسوندم ميرسيدي تو من اما آرزو به دل ميموندم هي ميخواستم که بگم که بدوني حالمو اما ترس و دلهره خط ميزد خيالمو توي گفتن و نگفتن از چه روزايي گذشتم اونقده رفتمو رفتم که هنوزم بر نگشتم هر چي شعر عاشقونست من براي تو نوشتم توي جهنم سوختم اما مينوشتم تو بهشتم اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعث شه اگه مردم تو بدون چه کسي وارثه شه
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
اینم یه شعر دیگه ار آقا رضا
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست یه دفعه مثل یه آهو توی صحرا ها رمیدی بس که چشم تو قشنگ بود گله گرگ و ندیدی دل نبود توی دلم تو رو گرگا نبینن اونا با دندون تیز به کمینت نشینن الهی من فدای تو چکار کنم برای تو اگه توی این بیابونا خاری بره به پای تو یه دفع مثل پرنده قفس عشقو شکستی پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکر و خیالت من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگینه اون از غصه توست یه دفع مثل یه گل رفتی توی دست خزون سیل بارون و تگرگ میومد از آسمون بردمت تو گلخونه که نریزه رو سرت که یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت نشکنی زیر تگرگ نریزه از تو یه برگ من تموم قصه هام قصه توست یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی آره پروانه شدم که پرام سوخته شه تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه که بسوزه پرو بالم که راحت بشه فکر و خیالم دارم از تو مینویسم تو که غم داره نگات اگه دوس داشتی بگو تا بازم بگم برات اونقده میگم تا خسته شم با عشقه تو شکسته شم
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
چشم هام انتظارتو می کشه و به آسمان بی کران خیره مانده ام تا کی باید انتظار سبزت را با شقایق تقسیم کنم تا کی باید در کوچه های انتظار دل پر از غمم را آروم کنم ....من بی تو پائیزم بیا و جهان را نورانی کن...جمعه ها بی تو لطفی ندارد مهدی جان
خوشا آنان که رویت را بدیدند زتو خلق نکویت را خریدند خوشا آنان که تا سر منزل عشق برهنه پای تا کویت دویدند خوشا آنان که محبوب تو گشتند ز جام پاک مرغوبت چشیدند
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
اینم یه شعره دیگه از آقا رضا
مثل تموم عالم حال منم خرابه
مثل تموم بختا بخت منم تو خوابه سنگ صبورم اینجا طاقت غم نداره طاقت این که پیشش گریه کنم نداره حالی واسم نمونده دنیا برام سرابه داد میزنم که ساقی میخونه بی شرابه یادی نکردی از من رسم رفاقت اینه اشکی برام نریختی عشقو و صداقت اینه دشمن راه دورم درد دلم زیاده جاده به جز جدایی هیچی به من نداده |+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
اینم یه شعره دیگه از آقا رضا
شوق گل دارم ولیکن خـــــــــــــار اگر بگذاردم عمر کوته راه ناهموار اگــــــــــــــــــــر بگذاردم همچو گــــــــل وا می شوم در بوستان زندگی دست گلچین در چنین گـــــــــلزار اگر بگذاردم میزنم مانند گـــــــــــــل لبخند شیرین در بهار فکرت پاییز بد کردار اگــــــــــــــــــــر بگذاردم فرقت یاران یکـــــــــــــــدل را تحمل می کنم وقت رفتن گــــــــــــــــریه بسیار اگر بگذاردم می پسندم خلوت آرامش شب های خویش روز روشن گرمــــــــــــــــی بازار اگر بگذاردم می روم با پـــــای دل تا شهر رویایی عشق درمسیرم ایــــــــــــــن همه آوار اگر بگذاردم دوست دارم همچو دریـا سینه ای آبی و پاک مـــــــــــوج وطوفان – خاطر افگار اگر بگذاردم صد هـــــــــــزاران بار می میرم برای دوستی این دل زنگـــــــــــــــــار گون یکبار اگر بگذاردم چون رخ آیینه با همسایه یکــــــــدل می شوم قامت نا محــــــــــــــــــــــرم دیوار اگر بگذاردم هفت پشت مـــــا به زیر بار این عالم شکست
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
اینم یه شعر از رضا جون
آتشي شب در نيستاني فتاد
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
اینم یه شعر از اقا رضا
آدما گفتن بیا توی این دنیای زیبا
واسه تو خونه میشه خونه رویا صدای برگ و باد دود و بیشه واسه تو لالایی میگه شب که میشه منو تو مرز جنون تنها گذاشتن آدما آدمو هیچوقت دوست نداشتن همه آدم بدا از حرص بیشه برگا رو آتیش زدن مثل همیشه من از دست تموم آدما گله دارم همه رویاهام رو میخوام اما نمیذارن من به جنگ دنیا میرم که بگم اینجا اسیرم من اسیر برگ و پاییزم وقت پاییز سرخ و زردم از درخت میریزم آدما این تن من درخت دنیاست تبر و بهش بزن آخر دنیاست مرگ هر شاخه سبزی آخر غصه است دیگه از برگا نگین آخر غصه است
|+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
پدر جان: يكسال از هجرانت مي گذرد، اما هنوز بر سر كوچه ها به
انتظار آمدنت نشسته ام به اميد ديدن نگاهت چشم به راه مي مانم تا
شايد تو از در بيائي ، هنوز مات و مبهوت از رفتن زود هنگامت در غم
ديدنت آرام و بي صدا اشك مي ريزم.
چه غريبانه پرگشودي، كاش بودي و مي ديدي در كوچه هاي دلتنگي با
كوله باري از حسرت و خستگي پرسه ميزنيم.
كاش وقتي دلم مي گرفت مي تونستم دستاتو تو دست بگيرم كاش
مثل تو مي تونستم معرفت، صفا و مهربوني از ياد نبرم ، كاش وقتي
پر مي كشيدي در غم سوگت مثل شمع آب مي شدم...يادت گرامي.
گريه كردم اشك بر داغ دلم مرهم نشد
ناله كردم ذره اي از دردهايم كم نشد
در گلستان بوي گل بسيار بوئيدم ولي
از هزاران گل،گلي همچون پدرپيدانشد |+| نوشته شده توسط rooz در ساعت
|